ونحن اقرب الیه من حبل الورید"
رگ گردن!!!!
رگ گردن نزدیک ما نیست درون ماست ؛ جزئی ازماست!
به این میاندیشم و دلم هرِّی میریزد پایین...
بدرخش...نوراني تر از خورشيد
رگ گردن!!!!
رگ گردن نزدیک ما نیست درون ماست ؛ جزئی ازماست!
به این میاندیشم و دلم هرِّی میریزد پایین...
به اولين لحظه ي بودنت بيانديش
آنگاه كه جوانه اي خُرد و ناتوان بيش نبودي
مدام حواسش پيش تو بود
و ثانيه به ثانيه احوالت را مي پرسيد
روزها آهسته آهسته سپري شدند
و توكم كم
قد كشيدي
بزرگ شدي
و در ميان آفتابگردانها عزيز و گرامي داشتت
به ياد بياور لحظه هاي تلخي را كه ابرها از ديدار خورشيد محرومت مي كردند
و توكه ملتمسانه پروردگارت را صدا مي زدي تا خورشيدت را باز بيني
و اين انتظار اندك دقيقه اي بيش طول نمي كشيد
يادت مي آيدي
آن روزآفتابي را مي گويم كه خورشيد را مامور كرد تا دل ِ تنگ و تاريكت را روشنايي بخشد
چه قدر روز خوبي شد برايت نه؟
و آن شب سرد كه خدا
دعاي خورشيد را شنيد و برايت گرما فرستاد
يا حتي آن سپيده دم يك ماه پيش
ثانيه اي از يادش نرفتي
ثانيه نبود كه لبخندش را نثارت نكن
و لحظه اي كه دستي برايت تكان ندهد
تو چه؟؟
شد كه فقط يكبار برايش لبخند بزني
دست تكان بدهي
و ثانيه هايت را با او قسمت كني؟؟
پ.ن :خدايا چه قدر تو خوب بودي و من حواس پرت...خيلي دوستت دارم
اگر هميشه و همه جا تاريك بود؛هرگز نمي نوشتم...
اما بي تفاوت رد نشو...