تبليغاتX
آفتابگردون

آفتابگردون

بدرخش...نوراني تر از خورشيد


ونحن اقرب الیه من حبل الورید"

رگ گردن!!!!

رگ گردن نزدیک ما نیست درون ماست ؛ جزئی ازماست!

   به این میاندیشم و دلم هرِّی میریزد پایین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:32  توسط نسترن  | 

به اولين لحظه ي بودنت بيانديش
آنگاه كه جوانه اي خُرد و ناتوان بيش نبودي
مدام حواسش پيش تو بود
و ثانيه به ثانيه احوالت را مي پرسيد

روزها آهسته آهسته سپري شدند

و توكم كم

قد كشيدي
بزرگ شدي

و در ميان آفتابگردانها عزيز و گرامي داشتت

به ياد بياور لحظه هاي تلخي را كه ابرها از ديدار خورشيد محرومت مي كردند
و توكه ملتمسانه پروردگارت را صدا مي زدي تا خورشيدت را باز بيني
و اين انتظار اندك دقيقه اي بيش طول نمي كشيد

يادت مي آيدي
آن روزآفتابي را مي گويم كه خورشيد را مامور كرد تا دل ِ تنگ و تاريكت را روشنايي بخشد
چه قدر روز خوبي شد برايت نه؟

و آن شب سرد كه خدا
دعاي خورشيد را شنيد و برايت گرما فرستاد

يا حتي آن سپيده دم يك ماه پيش

ثانيه اي از يادش نرفتي
ثانيه نبود كه لبخندش را نثارت نكن
و لحظه اي كه دستي برايت تكان ندهد

تو چه؟؟

شد كه فقط يكبار برايش لبخند بزني
دست تكان بدهي
و ثانيه هايت را با او قسمت كني؟؟

پ.ن :خدايا چه قدر تو خوب بودي و من حواس پرت...خيلي دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:57  توسط نسترن  | 

اگر هميشه و همه جا تاريك بود؛هرگز نمي نوشتم...


خواهم آمد و خواهم نگاشت
در اوج روشنايي روز
گاهي هم در ميان سوسوي كم نور ستارگان
از خودم،دنيايم،لحظه هايم،حرفهايم
براي تو...

...تو نيز بيا
بخوان
اخم كن
بخند
بگو...

اما بي تفاوت رد نشو...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:30  توسط نسترن  |