تبليغاتX
آفتابگردون
 

|+| نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 1387/03/12 و ساعت 23:21  
 منصور جان تولدت مبارك
وقتي مي شي نياز من اگه نباشي پيش من
اشكاي چشمامو ببين كه مي ريزه به پاي تو
بازم كه بي قرارم و دلواپس نگاه تو
تموم هستي مني، بمون هميشه پيش من
اگه شدم عاشق تو نذار كه بي تاب بمونم
لالايي شبام تويي، نذار كه بي خواب بمونم
دارم برات شعر مي خونم شايد به يادم بموني
فقط يه چيز ازت مي خوام هميشه عاشق بموني
دوست دارم خيلي كمه ولي جز اين چيزي نبود
واژه ها رو ولش كنيم، عشقمو از چشام بخون


مهربونترينم تو كه شريك تنهاييم شدي، تو كه همدم درد و غمم شدي و هميشه خنده روي لبام مياري، تو اين روز عزيز چيزي بالاتر از عشق كه لايق تو باشه، ندارم كه بهت هديه كنم
و از خدا ممنونم كه تو رو بهم هديه داده
بهترينها رو واست آرزو مي كنم

منصور عزيزم بيست و پنجمين سال تولدت مبارك

|+| نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه 1387/02/02 و ساعت 9:0  
 کاش از اول می دونستم...

كاش از اول مي دونستم كه تو صندوقچه قلبت

مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته

كاش از اول مي دونستم كه تو دستاي نجيبت

كليدي داري براي دراي هميشه بسته

تو به قصه ها مي موني، ساده اما حيرت آور

شوق تكرار تو دارم وقتي مي رسم به آخر

تو پلي، پل رسيدن روي گردابه ترديد

منو رد مي كني از رود، منو مي بري به خورشيد

من از اونور شكستن، گنگ و بي رمق گذشتم

تن به رؤياها سپردم، رفتم از شفق گذشتم

رفتم و رفتم و رفتم، سايمو بردم و بردم

خسته بودم و شكسته، خودمو به شب سپردم

منو از شبم جدا كن، نمي خوام تو شب بميرم

دوست دارم كه پيش چشمات، بوسه از خورشيد بگيرم

دوست دارم كه نوش دارو واسه اين شكسته باشي

تا دم مردن پناه اين غريب خسته باشي

|+| نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 1387/01/18 و ساعت 22:28  
 سال نو مبارک

|+| نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 1387/01/01 و ساعت 9:30  
 منصور عزیزم دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط فرناز در شنبه 1386/12/18 و ساعت 13:0  
 تولد آفتابگردون مبارك

سلام به دوستاي گلم امروز تولد يكسالگي وبلاگمه. تولدش مبارك
به همين مناسبت هم مي خوام از همه شما دوستاي گلم كه تو اين يكسال از اول و وسط و آخر باهام بوديد و اميدوارم باز هم باهام باشيد و با حضور گرمتون تو وبلاگم من رو خوشحال كنيد تشكر كنم
اين مزرعه آفتابگردون رو تقديم مي كنم به وبلاگم و همه شما دوستاي گلم



 

|+| نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه 1386/12/13 و ساعت 22:6  
 مرگ عشق
باد سرد زمستاني، گلبرگ هاي مريم را به آهستگي تكان داد. گل ناله كنان خبر دوري خود را با باد به گوش بلبل شيدا، آن عاشق مهجور فرستاد. پرنده زيبا با دل كوچك و پر از تپش خود، جسم نحيف و بي رمقش را به گل رساند. ناله و زاري آغاز كرد كه: اي جفا پيشه اين چه وقت دوري كردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل كنم؟
بيچاره گل مريم، شبنم صبحگاهي را از ديده فرو باريد و به دلداري از بلبل عاشق پرداخت و گفت: هنوز چند صباحي از وقت وصال باقي مانده و تو مي تواني دمي كوتاه از مصاحبت من لذت ببري.
دقايقي چند نگذشته بود كه باغبان پير با صورت چروكيده و ابروان سفيد در حاليكه از شدت اندوه، چين و چروك صورتش دو چندان شده بود زمزمه كنان پيش آمد و در حاليكه كارد تيز و بران خود را در برابر ديدگان اشك آلود عاشق بر گردن ظريف معشوق گذاشته بود گفت: عمر تو با سپري شدن بهار پايان گرفته و من توان ندارم مرگ تدريجي تو را تحمل كنم. به اين جهت از گلستان دورت مي كنم و از معشوق جدا مي كنم و به كسي كه مي خواهد براي ديدار عشقي رود، تسليم مي كنم.
باغبان دسته گل مريم را به فردي داد در حاليكه خود با چشماني گريان مشغول كندن چاله اي بود تا بلبل عاشق و مرده از غم گل مريم را مدفون كند كه حالا به خوابي ابدي فرو رفته بود.....



|+| نوشته شده توسط فرناز در جمعه 1386/12/03 و ساعت 22:22  
 باور نمي كنم
نه اين قرارمون نبود تو بي خبر بري
من خسته شم كه تو بي همسفر بري
نه اين قرارمون نبود من رنگ شب بشم
تو سر سپرده شي، من جون به لب بشم
باور نمي كنم اين تو خود تويي
اين تو كه از خودش بي خود شده تويي
باور نمي كنم عشق مني هنوز
گاهي به قلب من سر مي زني هنوز
وقتي زندوني تو هوس مثل پروازي تو قفس
اين رسم همراهي نشد اي هم نفس
وقتي قلبت از من جداست
سرگردون بي هم صداست
انگار دستت با دست من ناآشناست
باور نمي كنم اين تو خود تويي
اين تو كه از خودش بي خود شده تويي
باور نمي كنم عشق مني هنوز
گاهي به قلب من سر مي زني هنوز


|+| نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه 1386/09/25 و ساعت 15:18  
 آغوش

زيبا و معصومانه تو چشمام نگاه مي كنه. شوق دوباره به آغوش كشيدن همديگه رو تو چشماي نازنين و شيطونش مي بينم. آغوشش رو باز مي كنه و مي دوه طرفم تا تو بقلم بگيرمش، محكم فشارش بدم و گونه هاي سرخش رو پر از بوسه كنم و اون هم دستش رو دور گردنم بندازه و محكم تو بقلش بگيره. دوست داره بارها و بارها منو تو بقلش بگيره و محكم فشار بده تا تلافي نبودن تو آغوش مادري رو كه به هر دليلي مجبور شده تنهاش بذاره، در بياره

خسته كه مي شه، انگشت به دهن مي گيره و سرش رو روي سينه ام مي ذاره تا گرماي تنم رو حس كنه، صداي قلبم رو بشنوه و خوابش بگيره اما نمي خواد كه بخوابه. مي خواد بيدار باشه تا دست تو موهاي نرمش بكنم، نازش كنم و دائما بهش بگم دخترم، پرستوي نازنينم دوستت دارم

مي تونم احساس كنم كه چقدر دوست داره به جاي انگشت، سينه مادرش رو تو دهن بگيره و با خيال راحت و بدون هيچ ترسي براي از دست دادن آغوش گرم مادر، به خواب بره. اما كجاست اون مادر؟

مگه خدا قبل از دنيا اومدن اين فرشته هاي كوچولو بهشون نمي گه كه نترسيد شما تو اين دنيا شخصي به اسم مادر داريد كه ازتون مراقبت مي كنه و تا آخر عمرش تنهاتون نمي ذاره؟ پس چرا خدا اين فرشته ها رو تنها آفريده؟

|+| نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه 1386/09/15 و ساعت 23:9  
 محبت

از آتش پرسيدم: محبت چيست؟!

گفت: از من سوزان تر!

 

از گل پرسيدم: محبت چيست؟!

گفت: از من زيباتر!

 

از شمع پرسيدم: محبت چيست؟!

گفت: از من نوراني تر!

 

از عشق پرسيدم: محبت چيست؟!

گفت: از من شيرين تر!

 

از خودش پرسيدم: تو چيستي؟!

گفت: من نگاهي بيش نيستم!

|+| نوشته شده توسط فرناز در جمعه 1386/08/25 و ساعت 23:2