تبليغاتX
آفتابگردان
آفتابگردان

بدرخش...نوراني تر از خورشيد


آدم هاي بزرگ...

  كساني كه خود بسيارند ،

نيازي به هم وطن ندارند.

كساني كه خود آزادند ،

از زندان به ستوه نمي آيند.

آدم هاي اندكند

كه به ازدحام محتاجند.

                                           " دكتر علي شريعتي "

پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 |

من...خدا...اجابت...

*بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را*


 و من مدتهاست كه خيالم بابت همه چيزم را حت است...راحت تر از تمام روزهاي گذشته...



پ.ن :‌فرياد يا سكوت مهربان ، ياد مهربان مادرت را گرامي مي دارم...

  . باز هم مي گويم پاك بانويي بوده بي شك لبريز از مهر و پاكي خوبي...

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 |

درد...

 درد ، درد است ديگر...

 چه با اشك ، چه با آه...

ذره ، ذره ، نابودم مي كند...آزارم مي دهد...

اما هنوز هم مقاومت مي كنم...

به اميد پاد زهري ، نوشدارويي ، چيزي...


 

 گفتم كه مهربان حال من خوب است...اما تو باور نكن...

پ.ن : هميشه همين بوده و هست و خواهد بود...ذره ، ذره آّ مي شوم...اما نابود نه...

آخر اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد...

جمعه ششم آذر 1388 |

* دريا بي كران است و زورق من كوچك

               

              به تو توكل مي كنم كه همه كس را حمايت مي كني...*

سه شنبه سوم آذر 1388 |

و بدانیم خدا خالق زیبایی و سراینده عشق آفریننده ی ماست... سوم آذر رو به یاد دکتر شریعتی بزرگ و عزیز آغاز خواهم کرد.....

دوشنبه دوم آذر 1388 |

گاهي بايد صفحه هاي خاك گرفته ي دفتر خاطرات روزهاي گذشته را هم ورقي زد...

 تمام اين كهنگي ها طلسم زنده شدن قلبت را زمزمه مي كنن و انگار از نو زاده مي شوي

 طلسم زنده شده ميليون ها خاطره تلخ يا شيرين...دوست داشتني اند...

 داشتم ورق ميزدم دفتر خاطراتم رو ، به اين صفحه رسيدم...فكر مي كنم مال روزهاي آغازين امسال باشه :


 ستاره ها توي تاريكي شب ، نور شدن واسه ي ما آدم ها، آدمهايي كه شب ها هوس قدم زدن توي آسمونها رو كرديم...ستاره ها يه بهونه اند واسه رفتن ، واسه قدم زدن؛ ستاره ها آفريده شدن تا ما بدونيم كه

 حتي توي اوج تاريكي شب هم نوري هست...                              

                                                                         امضا

                                                                                  من...يك شب خدا


پ.ن : چه شبي بود اون شب...ستاره بارون...پنجره ي اتاقم هميشه پل پيوند دهنده ي من و آسمونه...

 ستاره اي باشين...قلباتون آفتابي اما...

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 |

گم كرده ام ...

وقتي دلم مي گيرد
بايد يه گوشه
بشينيم و با هم خلوت كنيم
دوتايي دنبال گردگير برگرديم و
پاك كنيم
غم ها رو
غصه ها رو
گرفتگي ها رو
و هرچي گرد و غبار اضافي نشسته روي اون رو
امروز هم يكي از اون روزهاست
اما نمي دونم چرا
هر چي مي گردم
پيداش نمي كنم
گردگير روزهاي دلگيري رو...

آخ دلم...

چهارشنبه بیستم آبان 1388 |

و نحن...


ونحن اقرب الیه من حبل الورید"

رگ گردن!!!!

رگ گردن نزدیک ما نیست درون ماست ؛ جزئی ازماست!

به این میاندیشم و دلم هرِّی میریزد پایین...


پ.ن : انگار يك چيزي توي رگهايم به راه مي افتد.يك چيز دوست داشتني و قشنگ.خدايا اي ن چيزي كه توي رگهاي من مي گردد،تويي؟

پنجشنبه هفتم آبان 1388 |

به اولين لحظه ي بودنت بيانديش
آنگاه كه جوانه اي خُرد و ناتوان بيش نبودي
مدام حواسش پيش تو بود
و ثانيه به ثانيه احوالت را مي پرسيد

روزها آهسته آهسته سپري شدند

و توكم كم

قد كشيدي
بزرگ شدي

و در ميان آفتابگردانها عزيز و گرامي داشتت

به ياد بياور لحظه هاي تلخي را كه ابرها از ديدار خورشيد محرومت مي كردند
و توكه ملتمسانه پروردگارت را صدا مي زدي تا خورشيدت را باز بيني
و اين انتظار اندك دقيقه اي بيش طول نمي كشيد

يادت مي آيدي
آن روزآفتابي را مي گويم كه خورشيد را مامور كرد تا دل ِ تنگ و تاريكت را روشنايي بخشد
چه قدر روز خوبي شد برايت نه؟

و آن شب سرد كه خدا
دعاي خورشيد را شنيد و برايت گرما فرستاد

يا حتي آن سپيده دم يك ماه پيش

ثانيه اي از يادش نرفتي
ثانيه نبود كه لبخندش را نثارت نكن
و لحظه اي كه دستي برايت تكان ندهد

تو چه؟؟

شد كه فقط يكبار برايش لبخند بزني
دست تكان بدهي
و ثانيه هايت را با او قسمت كني؟؟

پ.ن :خدايا چه قدر تو خوب بودي و من حواس پرت...خيلي دوستت دارم

پنجشنبه سی ام مهر 1388 |

و اما اغاز....

اگر هميشه و همه جا تاريك بود؛هرگز نمي نوشتم...


خواهم آمد و خواهم نگاشت
در اوج روشنايي روز
گاهي هم در ميان سوسوي كم نور ستارگان
از خودم،دنيايم،لحظه هايم،حرفهايم
براي تو...

...تو نيز بيا
بخوان
اخم كن
بخند
بگو...

اما بي تفاوت رد نشو...

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |



...و آنگاه آفتاب گرداني از گوشه اي طلوع كرد و به ميان كارهاي ما سرك كشيد ، و ما هيچ ندانستيم آمدنش از كدامين سو بود .مي ديديمش كه هر روز از سحرگاهان يك جا مي نشيند و بالا آمدن خورشيد را نظاره ميكند ، و تا شامگاهان همچنان روي بر او نگاه مي دارد و با او مي گردد .آنگاه تازه دانستيم كه چرا به او مي گويند "آفتاب گردان!"

و از آنجايي كه خورشيد در اسطوره ها نماد "حقيقت بود ،آفتابگردان را نكو داشتيم و خواستيم تا با ما بماند و نشان ما باشد؛نه به آن نشان كه خود را حقيقت بپنداريم و نه حتي به آن توهم كه روي خود را به سوي حقيقت بدانيم ،بلكه تنها به نشان آرزويي كه در سويداي قلبمان روييدن گرفته بود ،كه "اي كاش مي توانستيم آن گونه باشيم .""

واگر غير از اين بود او هرگز نمي پذيرفت!

برگرفته از
"كتابهاي آموزشي انديشه سازان"

*************************

نسترن صدايم مي زنند
شهريورماه بود كه چشمانم گشوده شد
واز آن روز مدتهاست در پي نور و ريگ و لبخند اين سو و آن سو در روان است

كويري ام و عاشق شبهاي پر ستاره اش...

از آنجايي كه هر طالع بيني چيزي متفاوت با ديگري در سرنوشتم ديده است،بسيار است چيزهايي كه با خود دارم در سينه و دوست داشتني هايم تا بي نهايت ها مي رود.

از علاقه ام به نوشتن هر چه بر زبان آورم كم گفته ام كه منم و كاغذ و قلم و يك دل كه لبريز است از گفتن(اما دريغ از يك ذره استعداد و بلاغت در نوشته هايم)...

بر خلاف ديگر وبگاه اينجا كمي رسمي تر و اتو كشيده سخن خواهم گفت...

سپاس از براي تقسيم لحظه هاتان با من و آفتابگردانم...
شادمان و ايراني در تمام لحظه هاي زيستن...

پي نوشت : آفتابگردانم را در مهر ساختم به اين اميد كه درس مهرباني بياموزم از اين ماه پاك سرشت خداي آفتابگردونها...



آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388


Designed By ParsTheme