|
گاهي بايد صفحه هاي خاك گرفته ي دفتر خاطرات روزهاي گذشته را هم ورقي زد... تمام اين كهنگي ها طلسم زنده شدن قلبت را زمزمه مي كنن و انگار از نو زاده مي شوي طلسم زنده شده ميليون ها خاطره تلخ يا شيرين...دوست داشتني اند... داشتم ورق ميزدم دفتر خاطراتم رو ، به اين صفحه رسيدم...فكر مي كنم مال روزهاي آغازين امسال باشه :
ستاره ها توي تاريكي شب ، نور شدن واسه ي ما آدم ها، آدمهايي كه شب ها هوس قدم زدن توي آسمونها رو كرديم...ستاره ها يه بهونه اند واسه رفتن ، واسه قدم زدن؛ ستاره ها آفريده شدن تا ما بدونيم كه حتي توي اوج تاريكي شب هم نوري هست... امضا من...يك شب خدا
پ.ن : چه شبي بود اون شب...ستاره بارون...پنجره ي اتاقم هميشه پل پيوند دهنده ي من و آسمونه... ستاره اي باشين...قلباتون آفتابي اما... |